من هیچ وقت نترسیده ام از رو به رو شدن با لحظه ای که به من بفهماند تا آن لحظه سر کار بوده ام. و چه بسیارند این لحظه ها. یکی به من می فهماند که ادبیات هم مثل علم، به خودی خود چندان لقمه ی دندان گیری نیست. یکی به من می فهماند که زمان تو بیشتر از بیست و چهار ساعت در روز نمی شود و نود درصد چیزهایی که جوشش را می زنی بازی ست. لحظه ها به من می گویند کجا شیر را ببندم، کجا باز بگذارم. لحظه ها به من می گویند اگر الان دهانت را بسته نگه داری نمی میری. لحظه ها به من می فهمانند که منتظر هیچ چیز نباش. لحظه ها به من می گویند که وقتی درختی را می بینی درخت باش با همه ی برگ و نور و گرده. بی درد، بی لذت. کودک که می بینی کودک باش. رویا باش و روی ابر بالا و پایین بپر.
از وقتی امسال شروع شده غیرقابل پیش بینی تر شده ام. این پستی هم که گذاشتم فقط برای این بود که ماه فروردین در وبلاگ بی سهم نماند. همین. این هم یک شعر که زیر شکنجه از من گرفته شده!
هفت دهه گذشت
تا همه ی تو در
هم چفت شود
مثل همه ی من
اما سرزمین مان
یعنی همان میخی که هزاره ها پیش ما را تراشیده بود
حالا خودش را بین ما گیر انداخته.
برچسب:
نویسنده: ایلیا ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
11 آبان
1396 ساعت: 3:36