کسی که دیر می رسد نمی داند که باید با ته مانده ها چه کار کند. آن قدر در ته مانده ها دقیق می شود که خود می شود جزیی از آنها. کسی که دیر می رسد. نه به کسی. من به خودم هم نمی رسم. من دیر نمی رسم. هرگز می رسم و چندان نزدیک می شوم که عبور می کنم. نه از کسی. هوا در جو می گردد و اشک از چشم راه می افتد. نور می رسد و تصویر قیر در برگ می افتد. به چند تا نسخه از خودم نیاز دارم اما نمی دانم کی قرار است که متلاشی بشوم... اوه، حواسم نبود که دیگر زمان معنا ندارد. تابستان آینده به بعد همین زمان بی معنا هم وجود نخواهد داشت. تابستان بار را می بندم. نه برای رفتن. برای نبودن. نبودنی نه از جنس مردگان. نبودنی که بیاید. تابستان چیست دیگر؟ شما دیده اید؟ شما چقدر من را زیستید؟ شما کیست دیگر؟ دیگر چیست؟ ته مانده ها را تا حد وسعم برمی گردانم و انتظار چیزی را نمی کشم. چنان که نکشیده ام دیریست. از آن لحظه که می فهمیم، چیزی در انسان هست که نه می تواند بندش بیاورد و نه به دستها بمالدش و در خیابان به راه افتد، آبستن دلاوری می شویم که بطنمان را گودال می پندارد. من دیر رسیدم مثل نور یک ستاره میلیاردها سال پس از مرگش دیر رسیدم. من روحم را وام گرفته ام و الان قسط های آخر است.
بعدالتحریر) شعری از من در مجله عقربه: آخرین تیر
برچسب:
نویسنده: ایلیا ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
11 آبان
1396 ساعت: 3:36