ندانی ام به حقیقت که در جهان به چه مانم
تو آن حقیقت پیدا، من آن دروغ نهانم
خزر شدی، ننشستند برفها، به تو رفتند
نشد که از دل این خاک آتشی بفشانم
تو قرن چندم تاریخ فلس فلسفه ای که
مرا به هیچ گرفتی و من هنوز، بر آنم که هیچ کس...
بله! حتی تو نیز بو نبری از هنوز، بوی تو را می دهد چکاد دهانم
تمام مردم این ایستگاه ها به تو رفتند
و از تو رد شده بودم بدون آن که بدانم
تو نیز رد شده بودی، بدون آن که بگویی
قطار خالی برگشت را کجا برسانم
خزر شدی، همه ی ابرها به باد تو رفتند
نه من، که لنگر این لنج خالی از ملوانم
تو اختراع شدی توی یک مراسم چینی
هنوز، بوی تو را می دهد تمام جهانم
و با تو رد شدم از کل ایست بازرسی ها
چرا که در تن من حمل می شود چمدانم
تو را برای جهانی سروده ام که برایت مرا سروده
سرودی بخوان، بخوان که بخوانم
تو را، تو را به سی و یک زبان صدا زدم اما
سی دو قرص تو را دفن کرد زیر زبانم.
برچسب:
نویسنده: ایلیا ابراهیمی