آن پایین تو را پیدا نکردم - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 13:31
در گورستان دو صندلی گذاشته بودند روبروی هم. یحیی نشسته بود با مرد دیگری که درشت بود و چون کت و شلوار به تن داشت، باید کمی نزدیکتر میرفتم تا بفهمم حاج صادق است، که رفتم و فهمیدم. ماندم جلوتر بروم و به حرفهاشان گوش کنم یا اینکه فاتحهای نثار کنم و برگردم خانه. از خودم پرسیدم تنفری که به حاج صادق میورزم...
نگاهی گذرا به یک رابطه - تاریخ: 1396/8/18 ساعت: 12:21
بهترین مخاطب های یک شاعر، وقتی او را از نزدیک می بینند، نه حرفی برای گفتن ندارند نه حرفی برای شنیدن. فقط نگاه و لبخند و احوالپرسی تشریفاتی اتفاق می افتد. چون تمام گفت و شنودها قبلا اتفاق افتاده. جز اینکه بخواهند شعری از زبان شاعر بشنوند که اگر بهترین
اگر نگاه پست قبل گذرا و عام نباشد - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
مدتی ست که موبایلم به سرقت رفته و تمام اطلاعات و شماره های آن پاک شدند و دیگر "هشتصد اسم توی گوشی"ام نیست که بفهمم چقدر تنهایم! لذا کسی اگر با ما کاری داشته باشد، یا با نثر یا با صدایش شناخته و ذخیره می شود. اگر هم ما کاری داشته باشیم شماره اش را از
نشئه - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
من تکیه داده ام به جناغم، کتفم هلال احمر دنیاستچسبیده ام به شیشه ی چشمم، شش های من نفربر دنیاست دیوار در برابر دیوار، اینجا که ایستاده ام اکنونهم ایستگاه اول برزخ، هم ایستگاه آخر دنیاست بی شک جناغ و کتف من از چوب هستند و مشت های من از دودچشمم اگر دری
تو بی مضایقه خوبی - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
تو بی مضایقه خوبی تو جمع شاپره ها را -به شبنم سحری- -پیاله های تو از لاله- میهمان کردی تو بام های گلی را -به جادویی هر صبح- طلای خام زدی، رنگ زعفران کردی تو لفظ ها را، این لفظ های خاکی را -که سکه اند، ولی از رواج افتاده-
ناکجای تحمل - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
کسی که دیر می رسد نمی داند که باید با ته مانده ها چه کار کند. آن قدر در ته مانده ها دقیق می شود که خود می شود جزیی از آنها. کسی که دیر می رسد. نه به کسی. من به خودم هم نمی رسم. من دیر نمی رسم. هرگز می رسم و چندان نزدیک می شوم که عبور می کنم. نه از کس
یک خبر - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
دو روز پیش از نشر به من اطلاع دادند که بالاخره نسخه هایی از کتابم حاضر است. قرار است فروش محدودی داشته باشیم تا نمایشگاه کتاب و فروش عمومی را از آن موقع شروع کنیم. در پست های بعد محل های محدود فروش را به عرضتان می رسانم. شاید هم عکسی از کتاب بگذارم.
کافی بود... - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
کافی بود... دو شانه داشته ام تا به حال که خدا سر هر کدام باری گذاشت. اولی این است که از کنار گرسنه ها رد بشوم و شعر بنویسم. این کار اگرچه سیرشان نمی کند اما تنها کاری است که از دستم بر می آید و حداقل مرا گرسنه می کند!! دومی هم دوست داشتن است. که خوش
ندانی ام - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
دوست دارم آخرین شعری که امسال از من می خوانید این باشد. ندانی ام به حقیقت که در جهان به چه مانمتو آن حقیقت پیدا، من آن دروغ نهانم خزر شدی، ننشستند برفها، به تو رفتندنشد که از دل این خاک آتشی بفشانم تو قرن چندم تاریخ فلس فلسفه ای کهمرا به هیچ گرفتی و
بعضی حوادث - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
من هیچ وقت نترسیده ام از رو به رو شدن با لحظه ای که به من بفهماند تا آن لحظه سر کار بوده ام. و چه بسیارند این لحظه ها. یکی به من می فهماند که ادبیات هم مثل علم، به خودی خود چندان لقمه ی دندان گیری نیست. یکی به من می فهماند که زمان تو بیشتر از بیست و
بعد از ظهر بود - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
بعد از ظهر بود که ایزی گفت کارتون درباره ی اسب بازیگری است که هالیوود توی دهه ی نود می بردش به عرش و طرف چند سالی با پول و شهرتی که به دست آورده خوش می گذراند. البته اینها را دقیقا این جوری نگفت. اما این یکی را دقیقا همین جوری گفت: ولی بعدش به گا می
مگنت - تاریخ: 1396/8/11 ساعت: 3:36
تاختنت بعدها بود تلف شدنت به کوهی از لیتیم بعدها بود وگرنه اسمت را نمی گذاشتم ستاره ستاره را نمی گذاشتم زمین در بیا که تنت قبلها بود و الان دستگاه هر چقدر جیغ می کشد و عکس می گیرد بمبهای هیدروژنی را در سرِ فرو شده ات پیدا نمی کند بمبارانت قبلها بود د