خرید بک لینک
تو بی مضایقه خوبی

تو جمع شاپره ها را -به شبنم سحری-

-پیاله های تو از لاله-

میهمان کردی

تو بام های گلی را -به جادویی هر صبح-

طلای خام زدی، رنگ زعفران کردی

تو لفظ ها را، این لفظ های خاکی را

-که سکه اند، ولی از رواج افتاده-

همه نثار گدایان و عاشقان کردی!

غروب بدرقه، دنیا ز هر چه خالی بود

و ماه -سائل پیری، عصازنان گفتی

که از زیارت اهل قبور بر می گشت

غروب بدرقه، غم بود در برابر من

و شعله های شقایق که در سراسر دشت.

تو گریه کردی، آرام، روی شانه ی من

و ماه؛ خسته ی از راه دور برگشته

به سر کشید لحاف هزار پاره ی ابر

تو گریه کردی و نفرین به آسمان کردی!

تو بی مضایقه خوبی!

که عمر بر سر این کهنه داستان کردی:

در آن حصار گیاهی

(اگرچه پر گل یاس)

چه لحظه های تباهی که بر من و تو گذشت

به رشد ساکت هر ساقه گوش می دادیم

که در حصاری از اجساد بی سر

افتادیم.

به چشم های جسدها نگاه می کردیم

(در آن حصار، که دیوارش از جسدها بود)

کز آن جهنم، در ویل دیگر افتادیم

و این یکی، همه خشتش کتاب های قطور.

تو بی مضایقه خوبی

تو قلب غمزده ات را ز من نهان کردی

و آن حصار گیاهی -بلند و بالنده-

به یک اشاره ی پائیز مضمحل گردید

و نیز یک یک اجساد، با دمیدن صور

در آن سیاهی از گرد ما پراکندند.

حصار کاغذی اما

- که قلعه ی جادوست

که پرمنازعه ی بی امان ارواح است-

هنوز با من و اوست

تو بی مضایقه خوبی، که با منی، ای دوست!

منوچهر نیستانی

برچسب: نویسنده: ایلیا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی