خرید بک لینک

بعد از ظهر بود که ایزی گفت کارتون درباره ی اسب بازیگری است که هالیوود توی دهه ی نود می بردش به عرش و طرف چند سالی با پول و شهرتی که به دست آورده خوش می گذراند. البته اینها را دقیقا این جوری نگفت. اما این یکی را دقیقا همین جوری گفت: ولی بعدش به گا می ره.

گفت و چشمهای خواب آلوده ی دودوزنش را گرفت رو به ایستگاه. من هم یک جور که بفهمد از ایده ی کارتون خوشم آمده بهش گفتم: این خودِ ماهاییما!

اگر جای ایزی، جلال قصه ی کارتون را برام تعریف می کرد، این را بهش نمی گفتم. چون در جواب می گفت: چرا چرت می گی؟ کجای زندگیت پول و شهرت داشتی که بعدش بخوای افول کنی؟

پول و شهرت را مطمئن نیستم ولی "افول" کلمه ای است که جلال زیاد ازش استفاده می کند.

به هر حال این ایزی بود که آنجا رو به ایستگاه ایستاده بود. گفت: من هر سیزنشو که می دیدم، سه ماه افسردگی ماژور می گرفتم.

البته خود ایزی هم هیچ دوره ای از زندگی اش خوش خوشان آن اسب را نداشته و خودش هم حواسش به این نکته بود اما هیچ کس حتی جلال هم نمی توانست او را از هم ذات پنداری با اسب به گا رفته منع کند.

نرفتم سمت ایستگاه و با ایزی رفتم خانه اش و یکی از اپیزودهای کارتون را با هم شروع کردیم به دیدن. نگه داشت روی صورت یکی از کاراکترهای کارتون که ته ریش بهم ریخته ای داشت و توی هالِ خانه ی اسب بود و روی کاناپه لش کرده بود. توضیح داد که این یارو پنج سال پیش که اسبه تو خانه اش پارتی می گیرد دعوت می شود آنجا و از همان سال توی خانه می ماند.

بعد من فکر کردم از بین من و ایزی کداممان می تواند پنج سال خانه ی آن یکی بماند و آن یکی کداممان است که می تواند پنج سال به حضور یک همخانه ی اجباری بی تفاوت باشد.

اپیزود که تمام شد نام کارتون را برای جلال تلگرام کردم که ببیند. شبش پیام را جواب داد:

"من هر جاش که طنز می شه، مغزم پیام طنز بودن رو دریافت می کنه و می فهمه که باید بخندم. ولی پیام خندیدن تا میاد کامل ساخته بشه انگار یه جایی اون وسطا گم می شه و به عضلات صورتم نمی رسه. یه جاهاییش هم که می خوام برای اون اسب و همخونه ش گریه کنم همینه. می فهمم باید کجا گریه کنم ولی نمی تونم."

تصمیم گرفتم ایزی و جلال را بهم معرفی کنم.

برچسب: نویسنده: ایلیا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی